با هر کس از کسان من ، از این ترانه محرمانه سخن مگو!
|
||
احمد توکلی روز چهارشنبه گفته بود "روحم در فهرست صدای ملت است" که متاسفانه من این گفتگو را دیر خواندم!
هرچند توکلی سی امین نفر از لیست من بود که با تاخیر و تردید اسمش را نوشتم اما خوشحالم که دور دومی شد و می توانم رایم را اصلاح کنم!
بغض گلویم را می فشارد. هربار که تصاویر امروز راهپیمایی را می بینم تمام شادی دنیا روی دلم می نشیند. امروز چندین بار بی اختیار دعا کردم : خدایا رهبر و امام ما را حفظ کن. خدایا امام ما را برایمان سلامت نگه دار.

دیشب بعد از مدت ها خواب کسی را دیدم از گذشته هایی دور.
گاهی خواب ها چنان آدم را مغلوب می کنند که انگار نه انگار سالیانی گذشته است، امروز عجیب در حال و هوای آن روزها بودم.
وقتی به این روزهای دانش آموزان دبیرستانی نگاه می کنم به حالشان غبطه می خورم. خیلی دلم می خواهد که جای آنها باشم.
شک ندارم اگر به همان دوران برگردم آینده ام همین خواهد بود اما روزهای سرشار از خوشی ام را دوست دارم دوباره تجربه کنم...
پ.ن : شاگردان امسالم خیلی بهتر از سال گذشته اند. بچه ها هر سال که می گذرد حرف گوش کن تر از سال قبلی هایشان می شوند و به همان اندازه هم بچه تر می شوند.
امروز حدودا یک ماه و بیست روز است که اینجا دارم باز می نویسم.
خوب است . گاهی آدم لازم دارد ننویسد تا خیالش تازه شود.
پ.ن : هوای تهران امروز بعد از مدت ها عالی بود! عالی!
تصمیم دارم از فردا که شاگردانم تعطیل می شوند من هم تا 10 روز بروم مرخصی. شهری را پیدا کنم برای استرتحت و موبایلم را هم خاموش کنم تا دست هیچ کس به من نرسد.
ایکاش بشود!
مدت هاست که از کارم لذت نمی برم!
شاید تا شش، هفت ماه پیش اگر حرف رفتن از این شهر میشد یکی از دلایل بی میلی ام کارم بود اما حالا دنبال بهانه ای میگردم تا دیگر ادامه ندهم!
چندروز پیش 20:30 گزارشی از نجف زاده در مورد بچه هایی که 5 سال پیش در مدرسه ای در درودوند از استان فارس در آتش سوزی سوخته بودند پخش کرد. اینکه سرنوشت این بچه ها بعد از این 5 سال چه شد و خدمات بیمه ای و درمانی که قولش را داده بودند چه شد ...
راستش این گزارش دل آدم را بدجوری به درد می آورد حتی دل کدر و تیره مرا! از خدا که پنهان نیست بغضم را نتوانستم فرو بخورم. دلم سوخت نه برای بچه ها و نه برای خانواده هایشان که پدر یکیشان می گفت "ایکاش حداقل ریه اش نمی سوخت، اگر ریه اش سالم بود مشکلش کمتر بود" . دلم برای خودمان سوخت. اینکه اینها با این اتفاقات نه چندان کوچک هنوز هم پشت نظام ایستاده اند و اگر مثل ما زیاد حرف نمی زنند ولی با عملشان حمایتشان را ثابت می کنند اما ما همواره باید مراقب باشیم تا مبادا اگر کوچکترین ناملایمتی بهمان برسد شاکی می شویم از اینکه این چه مملکتی است و این چه نظامیست و این چه دولتی است و ...
هوای این چند هفته تهران خیلی بد بود اما مردم شهرهای مرزی چندماه در سال در چندبرابر بدتر از این زندگی کنند خوب است!؟ شاید ما تهرانی ها انقدر پرتوقع شده ایم که تا هوایمان کمی بد می شود همه باید راجع بهش صحبت کنند!
افسوس که از تاریکی نیمه شب و تنهایی اش گریزانم وگرنه یک لحظه راحتی، استقلال و آرامش خانه ام را به اصرارهای تحکم گونه ی نزدیکانم نمی دادم!
خداوند در تنهایی شب اول قبر کمکم کند ...
مدت ها بود می خواستم در این زمینه خطی بنویسم. حتی یکی، دو مطلب هم نوشتم که در پیش نویس وبلاگ موجود است.
این مدت ها که می گویم از همان شب های فاطمیه مسجد دانشگاه است که دوستانی که فکر می کنند بصیرت از بطن مادر به روحشان دمیده شده دلم را به درد آورده بودند.
به قول حاج آقای قاسمیان در همان شبهای فاطمیه، ما پتانسیل بنی صدرسازی داریم!
می ترسیدم و هنوز هم می ترسم آنچه که دوستان جنبش سبزیمان را از آن نهی می کردیم روزی دامن خودمان را بگیرد.
پ.ن : صحبت های حاج آقای قاسمیان در پنج شب اول ایام در مسجد دانشگاه بسیار شنیدنیست. توصیه می کنم حتما گوش کنید. خصوصا توصیه شنیدن دوباره و بادقت را به دوستانی دارم که از روی یک جمله حاج آقا، کوه خودشان را، به اشتباه، ساختند و برگه ضدولایتی احمدی نژاد را همان شب اول میان خودشان امضا کردند.
دارم آرام آرام به دانایی دور آسمان می رسم.
رسمی دارد این راه پر خم و خواب
که باید از افتادنش بیاموزی.
برخاستن علیه خویش و شنیدن بی دلیل مشتی حروف مفت.
تعجب می کنم!
چه قطره ها که بی رود و بی رویا به دریا رسیده اند،
چه دریاها که بی دیده، بی چراغ، چشم به راه یکی قطره شبنم اند!
چطور می شود این همه ساده، به اعتماد بعضی کلمات عجیب کبریا رسید؟
سید علی صالحی - آسمانی ها