با هر کس از کسان من ، از این ترانه محرمانه سخن مگو!

وصف حال نیکو

یعنی کسی میتونست از این بهتر حالم رو توصیف کنه؟

گفت: "حال شما مثل حال اون دونده ای میمونه الان که دو هزار متر رو دویده  و حالا میخواد در اوج خستگی یه نفسی تازه کنه و بشینه فکر کنه سه هزار متر باقی مانده رو چیجوری باید بدوه. اما انقدر خسته است که ترجیح میده به هیچی فکر نکنه."



+ لیلا ; ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

...

خودت را از من گرفتی ...

همچنان که خنده هایت را

بیا و خاطراتت را هم ببر ...

+ لیلا ; ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

تو را دارم چه غم دارم؟!

گاهی خبری را میشنوی و نمیدانی باید خوشحال باشی یا ناراحت!

حداقلش این است که میدانی نباید ناراحت باشی اما هرچه با خودت کلنجار میروی میبینی خوشحال هم نیستی. گاهی خبر که یادت می آید بغض راه گلویت را میبندد.

فقط میدانم که فعلا باید سکوت کرد. همین ...

+ لیلا ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

فعلا خصوصی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ لیلا ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

توفیق

نیتی داشتم تا روضه ی حضررت علی اصغر و حضرت عباس را در خانه ام برگزار کنم. سستی کردم، محرم آمد و رفت، صفر هم دارد می رود و من نیتم را عملی نکردم.

بی لیاقتیم ...

+ لیلا ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

معصومیت دست نخورده ...

محمدمهدی دیروز با دیدن عکس مادرم هیجان زده شد و برای اولین بار گفت "مامانی". یکهو انگار حفره ای در دلم ابجاد شد و دلم برای مادرم تنگ. بغضم گرفته بود و خدا میداند که چقدر جایش را خالی میدیدم.

محمدمهدی روحیات خاصی دارد. خودش را در دل همه جا میکند. ناز و ادا زیاد دارد. نشسته ای برای خودت یکهو میبینی که می پرد بغلت و می بوسدت.  روزی نیست که در خانه ی ما حرف بابایی  و خانمی و خاله و ریحانه* و علی نباشد. جدیدا دایی هم اضافه شده. شاید کمتر از بیست دفعه در این 1 سال و نه ماه زندگیش او را دیده باشد اما از پریشب به یکباره یادش کرد و حالا هر روز به یادش است.

رابطه اش با خاله اش که دیگر گفتن ندارد. شکایت همه را به او میبرد وقتی ناراحت باشد. چند روز پیش ناخواسته دعوایش کردم. شروع به گریه کردن کرد و در میان گریه خاله را صدا میزد.

به قول خواهرم هنوز روزگار خرابش نکرده. احساسات نابش را بروز میدهد.

کافیست من و پدرش را در کنار هم ببیند که بدون هیچ دغدغه ی دیگری نشسته ایم و صحبت میکنیم و خوشحالیم، آنقدر به شعف می آید که نمی توانم وصفش کنم.

چند شب پیش به محمود میگفتم که محمدمهدی یعنی فطرت پاک و دست نخورده ی یک انسان معصوم که باید زندگی را از او درس بگیریم.

 

* : تا چند وقت پیش ادودا (به فتح الف اول) صدایش میکرد و چند روزیست علی خطابش میکند

+ لیلا ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دعواهای کودکانه

قبل از ظهر دیروز:

رفته ایم دعای ندبه بخوانیم! منزل یکی از دوستان عزیز. مثل همیشه و به لطف و رحمت خدا تعداد بچه ها زیاد است و در رده های سنی مختلف باهم بازی میکنند و گاه سر اسباب بازیها دعوا! گاهی این دعوا سر اسباب بازی های خودشان است که طبیعتا یکی مالک است و قاعدتا حق دارد روی مالش حساس باشد و گاهی دعوا بر سر مال مردم است. بعضی از بچه ها دست بزنشان خوب است. بعضی هم کتک خوردنشان ملس است. مثل پسر من! البته هربار خدا را شکر میکنم که محمدمهدی هیچ بچه ای را نمیزند. حتی قلب رئوفی هم دارد. اگر اسباب بازی ای را از ضعیف تر از خودش بگیرد (بدون کتک البته) و ببیند که او توان مقابله ندارد دوباره آن را برمیگرداند. اگر کسی بخواهد اسباب بازیش را بگیرد خیلی هنر کند محکم بچسبد و نگذارد از چنگش دربیاورد. اما اگر کتک بخورد درجا تسلیم می شود و بغض می کند و ...

القصه اینکه پسر ما با دختری چندماه از خودش کوچکتر از نظر سنی و بزرگتر از نظر جثه(!) سر یک وسیله ای که اسباب بازی هم نبود کشمکش داشتند. من مثل همیشه از دور نظاره گر بودم. مادر دختربچه ابتدا با لحنی بد داد زد که محدمهدی نگیر از دستش و سپس رفت جلو و با لحنی بسیار بد و اخمی از روی عصبانیت خواست تا وسیله را از دستان محمدمهدی بیون بکشد. حالا تصور کنید کشمکش بین دوتابچه تبدیل شد به کشمکش بین یک مادر و بچه ای که فرزند خودش نبود. قبل از اینکه برود گفتم در دعوایشان دخالت نکن. اما انقدر رفتارش با سرعت عمل بود که فرصت نکردم او را از برخورد زشتش با پسرم باز دارم. حالا محمدمهدی داشت از روی ناراحتی گریه میکرد و مادری دیگر خوشحال از فتح الفتوحش بود! و با توجیه اینکه دختر من همیشه کتک خور است. تاکید کردم که پسر من هیچ وقت نمیزند! اما به هرحال مادری بود با نگرانی های خاص خودش برای "صرفا" فرزند خودش.

 

بعد از ظهر دیروز:

مهمانی خانوادگی ماهانه بودیم. یکی از کوچولوهای خانواده که نزدیک به یک سال و نیم اختلاف سنی با محمدمهدی دارد همیشه برای کتک زدنش آماده است. تا حدی طبیعی است. میخواهد با او بازی کند اما چون نمی تواند او را میزند! یک دوبار که من در کنار محمدمهدی نبودم با گرفتن اسباب بازی اش صورتش را چنگ انداخته بود. مادرش مدام عذرخواهی میکرد و میگفت که اگر خودم بودم ناراحت میشدم. عکس العمل من ،با وجود عمق ناراحتی ام، لبخند به مادر بود و ابراز محبت به فرزندش و تاکید روی این مساله که بچه است و نمی شود خرده ای به او گرفت.

 

الغرض اینکه من هم یک مادرم با تمام حساسیت هایی که روی فرزندم دارم. قطعا هیچکدام از ما در شرایط عادی از گل نازکتر به فرزندانمان نمیگوییم. اما همیشه سعی کرده ام که در برخوردهایم همان اندازه که روح و روان فرزند خودم برایم مهم است، روان و شخصیت کودکان دیگر هم برایم اهمیت دارد. هر کودکی اگر در دعوای کودکانه ببازد یا ببرد کلی چیز یاد میگیرد! اما دخالت من مادر آنهم به این شکل میتواند روح کودک دیگر را دستخوش رنجشی غیرقابل جبران قرار دهد. چه بسا رعایت همین نکات در تربیت فرزند خودم نیز بسیار موثر است.

+ لیلا ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

باز هم هوای نوشتن ...

پرده اول: خیلی خسته ام. از قبل از 7 صبح بیدارم. با عجله برای محمدمهدی خوردنی آماده میکنم. از شربت عسل گرفته تا سیب زمینی سرخ کرده و غذای گرم و انار دون کرده و ... که قرار است تا آخر شب دانشگاه باشم. میدانم از شام شب مسجد هم که آبگوشت عقیقه ی فرزند عزیز یکی از دوستان است نمیتواند بخورد چون رب دارد! اما دیگر گزینه ای برای شامش ندارم و توکل به خدا میکنم!

کارها تا خود 8 طول میکشند. پوشک و لباسهای محمدمهدی را در خواب عوض میکنم و آرام او را بغل میگیرم و از خانه میزنم بیرون.

هنوز یک ساعت نشده که آمدم خانه. پسرک در راه خوابید. کلی هم گریه کرده بود. نمی خواست روی صندلی اش بنشیند. خیلی سر و کله زدم. آرام نمی شد. حتی وعده ی همیشگی آیه الکرسی هم آرامش نمیکرد. دست آخر هم با گریه نشست. تسلیم شد. حرکت کردم. برایش آیه الکرسی خواندم و به دقیقه نکشید که خوابش برده بود.

پرده ی دوم: نیاز به اینجا نوشتن را دوباره احساس کردم.

نوساناتم خیلی زیاد است. صبرم کم شده. این را به وضوح میفهمم. دست روی نقطه ی ضعفم گذاشته شده! بعد از 11 سال به سندرم "شریفی بودن" مبتلا شده ام. نمی دانم چه اسم دیگری میتوانم روی این حالتم بگذارم. شاید به قول استاد هدایت این کار رزق من نیست. من را به خدا نمی رساند! نمیدانم! نمیدانم!

من سخت میگیرم. برایم واضح است که به حوزه زیاد سخت میگیرم. اما هرچه باشد من رشد را در پویایی میبینم. سکون خسته ام میکند. حالم را بد میکند. ساختاری که میگوید آدم ها را بیاور و هرچه میتوانی ازشان استفاده کن و وقتی به آخر خط رسیدند خداحافظی کن و دنبال نیروی تازه نفس بگرد، اعصابم را خرد میکند.

به من توهین شده! از این نمی توانم بگذرم. هرچه بنشینند و بگویند اینطور نبوده باورم نمیشود. با حلوا حلوا کردن که دهن شیرین نمی شود.

امروز به هم ریختم. بسیار به هم ریختم! دیروز هم همینطور. نمیتوانم توصیفش کنم. دست آخر به فاطمه گفتم "حرفی دارم که نمیتوانم به تو بگویم! اگر بگویم ناراحت می شوی و عواقب دارد" به شیما گفتم. دردم را میفهمید. احتمالا حق میداد. به حاج آقای جلالی هم گفتم. لبخندی زد. احتمالا او هم حق میداد.

پ.ن: بعضی از آدم ها نباید این پست را جدی بگیرند. هرگونه سوء استفاده ای از این پست ممنوع است و اشکال شرعی دارد! :دی

+ لیلا ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ...

هروقت خبر ازدواج یکی از اطرافیان و دوستان را میشنوم بسیار خوشحال میشوم و شادی خاصی را درونم احساس می کنم اما برای برخی شان، که شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نرسند، این شادی با یک حس دیگری آمیخته می شود که دلشوره ی عجیبی برایم میاورد. نمی دانم چرا ته دلم میلرزد. شاید نگرانی ای عجیب برای آنها که عزیزترند .

دقایقی پیش خبر ازدواج یکی از همین دوستان رسید. باشد که خداوند با صفت رحمانیت خود و به شکرانه ی روز مبارکی که خطبه ی عقد ازدواجشان در آن روز جاری شد خیر و برکت را در زندگیشان روز افزون کند .

+ لیلا ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تجربه های 11 ماهه

نمیدانم دقیقا چند روز اما چیزی نزدیک دو ماه یا بیشتر است که درگیر مریضی محمدمهدی هستم. 

دیروز بالاخره وقت دکتر آلرژی اش رسید و رفتیم و معلوم شد که پسرک من به بادام حساسیت شدید دارد! علاوه بر آن شیر و گوشت گاو و خوراکیهای دارای مواد نگهدارنده هم از سبد غذایی اش حذف شد.

در این مدت دوماه که چه  عرض کنم! در مدت 11 ماه که از تولدش میگذرد در زمینه ی تغذیه و نگهداری اش چنان تجاربی را کسب کردم که امیدوارم همه اش ذخیره ای باشد تا بتوانم برای فرزند بعدی استفاده کنم.

مهم ترین تجربه ام این است که یاد گرفتم به هیچکس توصیه نکنم چه چیزی به بچه ات بده بخورد یا چه چیزی نده! البته بچه از ندادن و نخوردن چیزی اش نمی شود اما این توصیه به خوردن های بیجا می تواند باعث مشکل شود. واقعا باهوش شدن یا تقویت حافظه ی پسر من به فلان فامیل چه ربطی دارد که کنجد در فرنی توصیه کند؟! یا حتی توصیه های قدیمی ها برای نگهداری و تغذیه ی بچه از هر نوعی معمولا به درد نمیخورد! دستئرهای غذایی اینترنتی هم فقط به درد همین اینترنت می خورد و بس!

به تجربه یافتم که هیچکس به اندازه ی مادر نمی تواند مشکل فرزندش را ریشه یابی کند و در جهت درمانش بکوشد.

دقیقا از ابتدای ماه دهم که محمدمهدی تب بالا کرد و به بیرون روی افتاد و چند روز بعدش هم به علت کم آبی در بیمارستان بستری شد متوجه شده بودم که تعادلش ضعیف شده. حتی در حالت نشسته هم گاها زمین می خورد و گوشش را هم خیلی می خاراند. حدسم عفونت گوش بود اما اطرافیان مدام می گفتند که اشتباه میکنی و چون ضعیف شده تعادل ندارد یا عادت دارد و با گوشش بازی می کند! شکر خدا انقدر هم دکترهای باوجدان(!) و دقیق(!)ی داریم متوجه نمی شدند که گوشش عفونت دارد. تا اینکه به پیشنهاد یکی از دوستان به پیش دکتر دیگری بردم که تشخیص داد گوشش ورمی کهنه دارد و انقدر شدید است که دونوع آنتی بیوتیک باید مصرف کند!

تجربه ی بعدی اینکه حتما برای فرزند بعدی زیر شش ماه غذای کمکی را شروع نخواهم کرد. نمیدانم این قضیه موثر بوده یا نه اما اولین غذایی که برای محمدمهدی شروع کردم عصاره ی بادام بود که از حدود 4 ماه و نیم شروع کردم. شاید همین دلیلی بر چنین حساسیتی به بادام باشد.

محمدمهدی از روز اول تولد شیر من را شدید بر میگرداند. بعضی وقت ها آبیاریمان میکرد. همینجا هم نوشتم. به تشخیص دکترش پرخوری کرده بود و اگر با ابراز گرسنگی نیم ساعت تا 45 دقیقه دیرتر به او شیر میدادم مشکلش حل میشد. با این روش که البته سخت هم بود بهتر شد اما قطع نشد. بعلاوه بعد از هربار شیر خورد تا یک ساعت باید عمودی نگهش میداشتم و باد گلو میگرفتم. تا 4 ماه همین بساط را داشتم. بعد از 4 ماه دیگر بالا نمی آورد. مدتی خوب بود و بعد از آن دلپیچه های شبانه شروع شد. شب ها بیقراری میکرد و دم صبح ها به خودش میپیچید. عرق نعناع هم کارساز نبود. به دمترش گفتم شبها بی قراری میکند. گریه میکند و بغل من را هم نمی خواهد. گفت این بچه ها بدعادت شده اند! ول کن روی تخت خودش انقدر گریه کند تا بخوابد و از عادت بیفتد! حرف دکتر را جدی نگرفتم. روی تخت خودمان می خواباندم اما وقتی گریه میکرد مجبور بودم رهایش کنم تا انقدر گریه کند تا خودش بخوابد چون بغل من را نمی خواست!

در این مدت یک دوره ی دوماهه هم پاش حالت سوختگی پیدا کرده بود که به هیچ طریقی و با باز گذاشتن هم خوب نمیشد و فقط پماد تریامسینولون روی اون اثر میکرد.

مدتی به همین شیوه گذشت تا به تب و اسهال افتاد و ادامه ی ماجرا تا به الان.

حالا هم پشت پایش از حدود دو سه هفته قبل اگزما زده و شب ها از خارش نمی خوابد. فعلا که هر از گاهی خودم برایش میخارانم تا جحداقل خودش را زخم و زیلی نکند.

این هم از تحربه های بچه داری 11 ماهه ی من. هیچ چیز را ندانم این را خوب میدانم که قطعا برای بچه ی دوم حداقل تا یک سالگی مراعاتی بکنم که نه بچه اذیت شود و نه خودم. امیدوارم از یک سال به بعد اوضاع خیلی بهتر شود.

+ لیلا ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

← صفحه بعد

نيازمنديهاي همشهري