با هر کس از کسان من ، از این ترانه محرمانه سخن مگو!

 

امروز صبح , بعد از نماز , بعد از مدت ها برای عمو نماز خوندم . احساس کردم خيلی ازش دور شدم . دقيقا از يه روز به بعد ديگه نتونسته بودم باهاش ارتباط درست بر قرار کنم .

...................................................................................................................

صبح که با صدای زنگ تلفنم از خواب بيدار شدم خيلی حالم بد بود . نمی دونم از بی خوابی بود يا از چيز ديگه , خوب ۲ ساعت بيشتر نخوابيده بودم. زينب بود . می خواستيم بريم خوانه ی دکتر گلزاری. احساس سنگينی می کردم . احساسش آشنا بود برام , نمی دونم چرا بهش عادت نکردم بعد از اين همه مدت!

...................................................................................................................

يه لحظه قاطی کردم امروز ۵ شنبه است يا جمعه ! يادم اومد , جمعه عصره! شب مهمون داريم . بايد برم . حوصله ی مهمون ندارم . فردا امتحان تربيت بدنی دارم . حال جسميم خوب نيست . اشکال نداره , يه کاريش می کنم .

 

+ لیلا ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ خرداد ۱۳۸٤
comment نظرات ()

نيازمنديهاي همشهري