با هر کس از کسان من ، از این ترانه محرمانه سخن مگو!

 

نفس برآمد و کام از تو برنمی آيد      

فغان که بخت من از خواب در نمی آيد

صبا بچشم من انداخت خاکی از کويش

که آب زندگيم در نظر نمی آيد

 مگر بروی دلارای يار ما ورنی

به هيچ وجه دگر کار بر نمی آيد

ز شست صدق گشادم هزار تير دعا

ولی چه سود يکی کارگر نمی آيد

بسم حکايت دل هست با نسيم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی آيد

درين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سياهت بسر نمی آيد

زبس که شد دل حافظ رميده از همه کس

کنون ز حلقه ی زلفت بدر نمی آيد!

***

پ.ن ۱: بعضی وقتا آدم دلش می خواد خيلی از حرف ها رو بزنه اما نمی تونه . 

پ.ن ۲: احساس می کنم يه چيزی توی گلوم گير کرده  .  

پ.ن ۳: ايکاش اين ديوارها نبود ...

پ.ن ۴: الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها 
           که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 

+ لیلا ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٤
comment نظرات ()

نيازمنديهاي همشهري