با هر کس از کسان من ، از این ترانه محرمانه سخن مگو!

 

هاتفی از گوشه ی ميخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

عفو الهی بکند کار خويش

مژده ی رحمت برساند سروش

اين خرد خام به ميخانه بر

تا می لعل آوردش خون به جوش

لطف خدا بيشتر از جرم ماست

نکته ی سربسته چه گويی خموش

گرچه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

گوش من و حلقه ی گيسوی يار

روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ گناهی است صعب

با کرم پادشه عيب پوش

داور دين شاه شجاع آنکه کرد

روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده

وز خطر چشم بدش دار دوش

* تا لحظه ی بلند شدن هواپيما ( صرف نظر از تاخير ۸ ساعته و بازگشت مجدد به تهران) هنوز نگران بودم و دلشوره داشتم , تفألی به ديوان خواجه حافظ زدم که شعر بالا اومد . نگرانی هايم کم شد و جای آنرا اميد گرفت.

* از بقيه  سفر چيزی نمی گم چون دلم نمی خواد شيرينی و آرامش اون لحظه ها که خيلی وقت بود دنبالش می گشتم از دلم بيرون بره و از طرفی بايد بين خودم و خدای خودم بمونه .

* آهای دوستانی که هميشه فکر می کنيد من حسی در اين زمينه ها ندارم و هيچ وقت نمی فهمم و چيزی هم نمی دانم , بدانيد که تنها علت سکوتم و گهگاه متناقض گويی هايم همين است . به بيان ساده تر اهل عرفان دود کردن نيستم (خوب شد انکراتيک اين جمله رو گفتا!)

* لحظات آخری که توی مکه بوديم وقتی برای آخرين بار به مسجدالحرام رفتم  و داشتم آخرين طواف ها رو انجام می دادم اين بيت از شعر امام به يادم اومد که خوب وصف حال من بود:

اين عبادت ها که ما کرديم خوبش کاسبی است

دعوی اخلاص با اين خودپرستی ها چه شد  

* حکايت شب هجران فرو گذاشته به

   به شکر آنکه برافکند پرده روز وصال

* هنگام برگشت هم مانند زمان رفتن حال عجيبی داشتم اما اين بار متفاوت  , اين بار پر از اميد بودم . هر چند آرامشم را همان جا در مسجدالحرام گذاشتم و آمدم اما اين بار حس می کردم خدايی دارم که می توانم به او اعتماد و تکيه کنم .

* مسير برگشت در هواپيما اخبار مسرت بخشی شنيدم . بابا باور کنيد قرار نبود کابينه رئيس جمهور اينقدر درب و داغون باشه . اما در هر حال ,با کمال پررويی , هنوز هم اميدوار به فضل و کرم خدا هستم (;;

* دعا کنيد . برايم دعا کنيد تا خدا اين سفر ها را از من نگيرد . طاقت دوری اش را ندارم .

+ لیلا ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٤
comment نظرات ()

نيازمنديهاي همشهري