باز هم هوای نوشتن ...

پرده اول: خیلی خسته ام. از قبل از 7 صبح بیدارم. با عجله برای محمدمهدی خوردنی آماده میکنم. از شربت عسل گرفته تا سیب زمینی سرخ کرده و غذای گرم و انار دون کرده و ... که قرار است تا آخر شب دانشگاه باشم. میدانم از شام شب مسجد هم که آبگوشت عقیقه ی فرزند عزیز یکی از دوستان است نمیتواند بخورد چون رب دارد! اما دیگر گزینه ای برای شامش ندارم و توکل به خدا میکنم!

کارها تا خود 8 طول میکشند. پوشک و لباسهای محمدمهدی را در خواب عوض میکنم و آرام او را بغل میگیرم و از خانه میزنم بیرون.

هنوز یک ساعت نشده که آمدم خانه. پسرک در راه خوابید. کلی هم گریه کرده بود. نمی خواست روی صندلی اش بنشیند. خیلی سر و کله زدم. آرام نمی شد. حتی وعده ی همیشگی آیه الکرسی هم آرامش نمیکرد. دست آخر هم با گریه نشست. تسلیم شد. حرکت کردم. برایش آیه الکرسی خواندم و به دقیقه نکشید که خوابش برده بود.

پرده ی دوم: نیاز به اینجا نوشتن را دوباره احساس کردم.

نوساناتم خیلی زیاد است. صبرم کم شده. این را به وضوح میفهمم. دست روی نقطه ی ضعفم گذاشته شده! بعد از 11 سال به سندرم "شریفی بودن" مبتلا شده ام. نمی دانم چه اسم دیگری میتوانم روی این حالتم بگذارم. شاید به قول استاد هدایت این کار رزق من نیست. من را به خدا نمی رساند! نمیدانم! نمیدانم!

من سخت میگیرم. برایم واضح است که به حوزه زیاد سخت میگیرم. اما هرچه باشد من رشد را در پویایی میبینم. سکون خسته ام میکند. حالم را بد میکند. ساختاری که میگوید آدم ها را بیاور و هرچه میتوانی ازشان استفاده کن و وقتی به آخر خط رسیدند خداحافظی کن و دنبال نیروی تازه نفس بگرد، اعصابم را خرد میکند.

به من توهین شده! از این نمی توانم بگذرم. هرچه بنشینند و بگویند اینطور نبوده باورم نمیشود. با حلوا حلوا کردن که دهن شیرین نمی شود.

امروز به هم ریختم. بسیار به هم ریختم! دیروز هم همینطور. نمیتوانم توصیفش کنم. دست آخر به فاطمه گفتم "حرفی دارم که نمیتوانم به تو بگویم! اگر بگویم ناراحت می شوی و عواقب دارد" به شیما گفتم. دردم را میفهمید. احتمالا حق میداد. به حاج آقای جلالی هم گفتم. لبخندی زد. احتمالا او هم حق میداد.

پ.ن: بعضی از آدم ها نباید این پست را جدی بگیرند. هرگونه سوء استفاده ای از این پست ممنوع است و اشکال شرعی دارد! :دی

/ 4 نظر / 10 بازدید
پری سا

سلام انصافا وبلاگ زيبايي دارين.اين رو جدي ميگم... خوشحال مي شوم به ديدارمن باييد و تبادل لينک کنيم اول لينک www.30you.ir را در وبلاگ خود قرار دهيد و سيس به اين پيام جواب دهيد تا لينک شما را به آدرس www.30you.ir/links اضافه کنيم بي صبرانه منتظر ديدارتان هستيم

شیما

شما به وضوح سطح تجربه تون از مدیریت از من بالاتره و من خودم ذهنم در این عرصه بسی متلاطم. "احتمالا حق میداد" منصفانه ترین جمله ای بود که میتوانستید بگویید. برای من که وقتی آنقدر حجاب هایم زیاد میشود که نص شریف قران به کارم نمی آید، خدا تند و تند رفیق ها و خانواده و ... را ردیف میکند تا دو کلمه غر بزنم و آنها تفسیر سنت های خدا را و داستانهایش در قران را برایم بگویند تا آرام شوم. دیروز فاطمه از اصالت سختی های دنیا میگفت تعریف میگرد که چقدر به کارش آمده عمیق شدن در این عبارت که این دنیا برای سختی کشیدنه.. خیلی خوب و بی نقص برایم "بالا" ی منبر رفته بود، خیلی خوب :) خدا رو شکر که شما بزرگترها با نهایت دلسوزی حضور دارید

ف.ن

من هم نمی توانستم آبگوشت بخورم[گریه]

ف.ن

در مورد متنت باید حضوری بابات حرف بزنم!!!! یازده سالی هست می شناسمت[چشمک]