معصومیت دست نخورده ...

محمدمهدی دیروز با دیدن عکس مادرم هیجان زده شد و برای اولین بار گفت "مامانی". یکهو انگار حفره ای در دلم ابجاد شد و دلم برای مادرم تنگ. بغضم گرفته بود و خدا میداند که چقدر جایش را خالی میدیدم.

محمدمهدی روحیات خاصی دارد. خودش را در دل همه جا میکند. ناز و ادا زیاد دارد. نشسته ای برای خودت یکهو میبینی که می پرد بغلت و می بوسدت.  روزی نیست که در خانه ی ما حرف بابایی  و خانمی و خاله و ریحانه* و علی نباشد. جدیدا دایی هم اضافه شده. شاید کمتر از بیست دفعه در این 1 سال و نه ماه زندگیش او را دیده باشد اما از پریشب به یکباره یادش کرد و حالا هر روز به یادش است.

رابطه اش با خاله اش که دیگر گفتن ندارد. شکایت همه را به او میبرد وقتی ناراحت باشد. چند روز پیش ناخواسته دعوایش کردم. شروع به گریه کردن کرد و در میان گریه خاله را صدا میزد.

به قول خواهرم هنوز روزگار خرابش نکرده. احساسات نابش را بروز میدهد.

کافیست من و پدرش را در کنار هم ببیند که بدون هیچ دغدغه ی دیگری نشسته ایم و صحبت میکنیم و خوشحالیم، آنقدر به شعف می آید که نمی توانم وصفش کنم.

چند شب پیش به محمود میگفتم که محمدمهدی یعنی فطرت پاک و دست نخورده ی یک انسان معصوم که باید زندگی را از او درس بگیریم.

 

* : تا چند وقت پیش ادودا (به فتح الف اول) صدایش میکرد و چند روزیست علی خطابش میکند

/ 1 نظر / 11 بازدید
بشری

سلام. چه خوب که باز داری مینویسی :) واقعا من وقتی محمدمهدی را میبینم همین حس بهم دست میده.یک معصومیت خاصی داره :) خدا بگم چکارت کنه! در مورد پست قبلی ات.کلی فکرم مشغول شده که اون مامانه کی بوده ! :d خدا رحمت کنه مادرت را.من با این که ندیده بودمشون،خیلی یادشون میوفتم! نمیدونم چرا. روحشون شاد.