تجربه های 11 ماهه

نمیدانم دقیقا چند روز اما چیزی نزدیک دو ماه یا بیشتر است که درگیر مریضی محمدمهدی هستم. 

دیروز بالاخره وقت دکتر آلرژی اش رسید و رفتیم و معلوم شد که پسرک من به بادام حساسیت شدید دارد! علاوه بر آن شیر و گوشت گاو و خوراکیهای دارای مواد نگهدارنده هم از سبد غذایی اش حذف شد.

در این مدت دوماه که چه  عرض کنم! در مدت 11 ماه که از تولدش میگذرد در زمینه ی تغذیه و نگهداری اش چنان تجاربی را کسب کردم که امیدوارم همه اش ذخیره ای باشد تا بتوانم برای فرزند بعدی استفاده کنم.

مهم ترین تجربه ام این است که یاد گرفتم به هیچکس توصیه نکنم چه چیزی به بچه ات بده بخورد یا چه چیزی نده! البته بچه از ندادن و نخوردن چیزی اش نمی شود اما این توصیه به خوردن های بیجا می تواند باعث مشکل شود. واقعا باهوش شدن یا تقویت حافظه ی پسر من به فلان فامیل چه ربطی دارد که کنجد در فرنی توصیه کند؟! یا حتی توصیه های قدیمی ها برای نگهداری و تغذیه ی بچه از هر نوعی معمولا به درد نمیخورد! دستئرهای غذایی اینترنتی هم فقط به درد همین اینترنت می خورد و بس!

به تجربه یافتم که هیچکس به اندازه ی مادر نمی تواند مشکل فرزندش را ریشه یابی کند و در جهت درمانش بکوشد.

دقیقا از ابتدای ماه دهم که محمدمهدی تب بالا کرد و به بیرون روی افتاد و چند روز بعدش هم به علت کم آبی در بیمارستان بستری شد متوجه شده بودم که تعادلش ضعیف شده. حتی در حالت نشسته هم گاها زمین می خورد و گوشش را هم خیلی می خاراند. حدسم عفونت گوش بود اما اطرافیان مدام می گفتند که اشتباه میکنی و چون ضعیف شده تعادل ندارد یا عادت دارد و با گوشش بازی می کند! شکر خدا انقدر هم دکترهای باوجدان(!) و دقیق(!)ی داریم متوجه نمی شدند که گوشش عفونت دارد. تا اینکه به پیشنهاد یکی از دوستان به پیش دکتر دیگری بردم که تشخیص داد گوشش ورمی کهنه دارد و انقدر شدید است که دونوع آنتی بیوتیک باید مصرف کند!

تجربه ی بعدی اینکه حتما برای فرزند بعدی زیر شش ماه غذای کمکی را شروع نخواهم کرد. نمیدانم این قضیه موثر بوده یا نه اما اولین غذایی که برای محمدمهدی شروع کردم عصاره ی بادام بود که از حدود 4 ماه و نیم شروع کردم. شاید همین دلیلی بر چنین حساسیتی به بادام باشد.

محمدمهدی از روز اول تولد شیر من را شدید بر میگرداند. بعضی وقت ها آبیاریمان میکرد. همینجا هم نوشتم. به تشخیص دکترش پرخوری کرده بود و اگر با ابراز گرسنگی نیم ساعت تا 45 دقیقه دیرتر به او شیر میدادم مشکلش حل میشد. با این روش که البته سخت هم بود بهتر شد اما قطع نشد. بعلاوه بعد از هربار شیر خورد تا یک ساعت باید عمودی نگهش میداشتم و باد گلو میگرفتم. تا 4 ماه همین بساط را داشتم. بعد از 4 ماه دیگر بالا نمی آورد. مدتی خوب بود و بعد از آن دلپیچه های شبانه شروع شد. شب ها بیقراری میکرد و دم صبح ها به خودش میپیچید. عرق نعناع هم کارساز نبود. به دمترش گفتم شبها بی قراری میکند. گریه میکند و بغل من را هم نمی خواهد. گفت این بچه ها بدعادت شده اند! ول کن روی تخت خودش انقدر گریه کند تا بخوابد و از عادت بیفتد! حرف دکتر را جدی نگرفتم. روی تخت خودمان می خواباندم اما وقتی گریه میکرد مجبور بودم رهایش کنم تا انقدر گریه کند تا خودش بخوابد چون بغل من را نمی خواست!

در این مدت یک دوره ی دوماهه هم پاش حالت سوختگی پیدا کرده بود که به هیچ طریقی و با باز گذاشتن هم خوب نمیشد و فقط پماد تریامسینولون روی اون اثر میکرد.

مدتی به همین شیوه گذشت تا به تب و اسهال افتاد و ادامه ی ماجرا تا به الان.

حالا هم پشت پایش از حدود دو سه هفته قبل اگزما زده و شب ها از خارش نمی خوابد. فعلا که هر از گاهی خودم برایش میخارانم تا جحداقل خودش را زخم و زیلی نکند.

این هم از تحربه های بچه داری 11 ماهه ی من. هیچ چیز را ندانم این را خوب میدانم که قطعا برای بچه ی دوم حداقل تا یک سالگی مراعاتی بکنم که نه بچه اذیت شود و نه خودم. امیدوارم از یک سال به بعد اوضاع خیلی بهتر شود.

/ 1 نظر / 12 بازدید
فرزانه سادات

سلام. ایشالا که خدا کمکت کنه :) البته هردو بچه از یک خانواده هم لزوما شبیه هم نیستند !! یعنی الان تو تجربه دار هستی و شاید بچه ی (بچه های !‌) بعدی شما کلا سیستمش فرق کنه ! :) اینایی که نوشتی بیشتر عادات غذایی و اینا بود ... پوشک گرفتن و شیر گرفتن بچه ها هم با هم فرق میکنه . ! من میخوام بگم حتی تربیت هم برای هر بچه ای.تقریبا.جدا هست ! ... اما پرسیدن خوبه ! به شرطی که بتونی تصمیم بگیری کدامش را اجرایی کنی !! نه اینکه گیج بشی. اینکه بتونی تشخیص بدی بین این همه اطلاعاتی که داری برای بچه ات کدام بهتره... که البته یک مقداری هم میشه آزمون و خطا :) .... موفق باشی خواهرجون[گل]