سلام ای غروب غریبانه دل ...

سال گذشته همین روز بود. همین ساعتها، داشتیم خانه مامان را مرتب می کردیم. بعد ١٨ روز قرار بود از سفر بیایند. خاله و دایی از شب قبلش پیگیری می کردند که فرداشب مهمان دارید خانه مرتب باشد. نمی فهمیدیم چرا. مامان قرار بود برود بیمارستان. چرا خانه باید مهمان بیاید. محمود و آقا رضا نبودند. رفته بودند پیش دایی منصور. گفته بود پسرها بیایند برنامه های فردا را هماهنگ کنیم. محمود با من تماس گرفت که شناسنامه مامان را پیدا کن، برای بیمارستان می خواهند. نمی دانم چرا تعجب نکردم که پس دفترچه بیمه چه می شود. اما آن را هم دادم. گفتم حتما یادشان رفته بگویند، بیمارستان قطعا این را هم می خواهد.

خانه برای شادی آماده بود. برای چند روزی که قرار بود مامان در بیمارستان بستری باشد و بعدش بیاید خانه و همه چیز مثل قبل خوب باشد ...

همین ساعتها بود که دوست خواهرم آمد. کارمند اداره پدرم است. تا خواهرم را دیده بود تسلیت گفته بود. گفت جلوی وزارت پارچه نوشته زده اند. باز هم باورش نشد. گفت حتما اشتباه کرده اند. مامان تازه قرار است فردا بیاید برود بیمارستان.

محمود و آقا رضا آمدند. خواهرم در راهرو کنار همسرش نشسته بود. گریه کرده بود. محمود هم به من زنگ زد. گفت بیا حیاط. اینجا ٢ تا بچه گربه دارند با هم بازی می کنند. در زدند. همسایه ای گفت الان خانه یکی از همسایه ها بودیم. شنیدیم حاج خانم مریض است برایش مجلس دعا گرفته بودند. دعا دعا دعا ... لبخندی زدم مطمئن از اینکه با این همه دعای از ته دل مگر می شود مادرم صحیح و سالم به دنیا برنگردد ...

رفتار محمود عجیب بود. رفتیم به داخل خانه. دستم را گرفته بود. پرسیدم دایی چی گفت؟ گفت: حرف های خوب ... گفتم رفتارت نگرانم کرده، چه اتفاقی افتاده؟

یک جمله دنیا را روی سرم خراب کرد. "دایی گفت مامان رفته پیش خدا ...  " ...

پ.ن: خدا می داند نوشتن این چند جمله چه بر سرم آورد.

 

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
محب ولایت

سلام[لبخند] فرا رسیدن ماه مهمانی خدا مبارک باد[گل] التماس دعا[گل]

فاطمه

باورت نمیشه لیلا! اما من با اینکه آن روزها تهران نبودم و با اینکه به تبع اتفاقات سال قبل و ..... خیلی با تو در تماس نبودم، اما خیلی نگران بودم ... و خیلی دعا می کردم که آن چیزی که به ذهنم خطور کرده صحیح نباشه ... هرچی باشه تو دوستم بودی و مادرت، مادر دوستم ! ... آن شبی که بنا بود صبحش مادر و پدرت بیان تهران، خیلی دعا کردم ... و شب بعدش، از وقتی که باهات صحبت کردم و آن پیامک عجیبت را خواندم ... تا صبح گریه کردم !! .. دلم نمی خواست این قدر ازت دور باشم ...... در هر حال .. روزهای سختی گذشت ... حتی به من ! ... خدا را شکر که تونستین صبور باشین ......

زندگی

سلام .میشه بیاین نظر بدین /؟

میم. الف.

وقتت رو خیلی تلف بایگانی نکن. میشی مثل مسعود شصت چی!