بچه را می خوابانم. می دانم که حداقل تا دو ساعت دیگر بیدار نخواهد شد. کمی وبگردی می کنم و مطالب انتخاباتی می خوانم، حدود یک ساعتی گذشته است. بهتر است به کارهای خانه برسم. نمازم را می خوانم و مطابق معمول به آشپزخانه می روم. از بین انبوه ظرفهای نشسته، چندتایی را انتخاب می کنم و می شورم تا ظرفشوئی کمی خلوت شود. برای اینکه به تمام کارها برسی باید یاد بگیری چندکار را با هم انجام دهی. پیاز داخل ماهیتابه با حرارت زیاد مشغول سرخ شدن است و گاهی دست کفی ام را می شورم و هم می زنمش تا نسوزد. باید تند تند کار کنی تا قبل از بیدار شدن پسرک حداقل کارهای مربوط به نهار تمام شده باشد.  قابلمه را روی گاز می گذارم با حرارت کم تا غذا به اصطلاح دم بکشد. حالا می توانم از آشپزخانه بیرون بروم. ساعت نزدیک 3 شده. احتمالا محمدمهدی باید همین حالاها بیدار شود. به اتاق می روم و به او که معصومانه روی تختش خوابیده سرکی میکشم. حالت چشمهایش به من می گوید که خوابش عمیق نیست. آرام از اتاق بیرون می آیم و به عکس هایی که از میان انبوه عکس هایش از روز اول تولد تا امروز چاپ کرده ایم نگاه می کنم.  دارم با خودم فکر می کنم، جالب است ، هیچکس به اندازه ی مادر از دیدن عکس ها وحالات فرزندش لذت نمی برد. حتی اگر پدر باشد! لحظه لحظه ای که این عکس ها گرفته شده اند برای من خاطره ایست فراموش نشدنی ... به تک تک عکس ها خیره می شوم و لذت میبرم. دعا می کنم ایکاش همه می توانستند مادر باشند ...

 

عاشق این بلوزش بودم که رویش نوشته بود "my heart belongs to mommy" 

/ 0 نظر / 5 بازدید