این روزها که می گذرد ...

اصلا فکر نمی کردم هیچ وقت در مقابل ناراحتی محمدمهدی تا این اندازه بهم ریخته بشوم.

امروز به سفارش بیمارستان، بعد از ختنه بردمش تا در طشت آب گرم بنشانمش همان کاری که خواهرم دیروز بدون هیچ مشکلی انجام داد. پسر من آب را زیاد دوست دارد و هر مشکلی داشته باشد زیر آب که می رود خوشحال است. اما این بار تا بدنش به آب خورد شروع کرد که به گریه کردن. هرچند که گرسنه هم بود  اما من باورم نمیشد که این گریه ها از گرسنگی اش باشد. خودم هم بغضم گرفته بود. نتوانستم آرامش کنم و از آنجا که دست تنها هم بودم پسرم خیلی اذیت شد تا بیاورمش بیرون و لباس هایش را تنش کنم.

حالا ناراحتم از اذیت شدنش. از اینکه من به عنوان یک مادر چرا باید کاری کنم که کودکم اذیت شود. برایم مهم نیست که قصدم چیز دیگری بوده.

تقریبا تا سی روزگی محمدمهدی روحیه ی خوبی  داشتم اما احساس می کنم به یکباره فروریختم. مدام منتظر بهانه ای می گردم برای گریه کردن!

نمی دانم در این مدت چندبار بحث های به ناحق با محمود کرده ام.

به دنبال مرهمی می گردم که پیدایش نمی کنم ...   

/ 1 نظر / 9 بازدید
سارینا

سلام لیلا ناراحت نباش خوب میشه زبان کدکی بچه گریه هست و مادرها خوب میفهمند هر گریه ای یعنی چی حالا مشکلش برطرف شد امیدوارم حل بشه.