توکل

امروز اتفاقی افتاد که من را به یاد خاطره ای انداخت ....

قریب به سه سال و نیم پیش، چند روزی بود که مادرم به رحمت خدا رفته بود و ما نمی دانستیم. بدون شک دادن این خبر به فرزندانش از عهده ی هر کسی بر نمی آمد. شبی که  منتظر آمدنشان بودیم همسران من و خواهرم  عهده دار این کار شدند.

هیچ وقت آن صحنه ی تلخ را یادم نمی رود. محمود دستان من را گرفته بود و می خواست آرام آرام آماده ام کند برای گفتن تلخ ترین حقیقت زندگی ...

خبرش در یک جمله خلاصه شد: "مامان رفته پیش خدا ..."

دنیا روی سرم خراب شد. همان لحظه خاله و زندایی ام از در وارد شدند. گریه کنان به آغوش خاله ام رفتم. می گفتم باور نمی کنم.

خواهرم در اتاق مادر نشسته بود و آرام آرام گریه می کرد. نزد او رفتم و آرامشش را وام گرفتم.

ساعتی گذشت که سایر افراد خانواده آمدند. شهره، دختردایی ام، یکی از اولین کسانی بود که داخل اتاق آمد.

چند روز بعد حرف جالبی زد. می گفت "وقتی خبر فوت عمه را در خانه خودمان شنیدم  شروع  کردم به جیغ و داد کردن. پدر گفت نفس هایت را نگه دار به خانه ی عمه برویم و با زهرا و لیلا جیغ و فریاد کن. وقتی وارد شدم دیدم از جیغ و داد خبری نیست و  آرامش شما را که دیدم تب و تابم خوابید و با خودم گفتم عمه فری چه تربیت کردی" ...

یادم می آید پدرم از دختردایی هایم قول گرفته بود که در مراسم ها از خاکسپاری گرفته تا ختم جیغ و فریاد نکنند.

حالا دقیقا سه سال و سه ماه و بیست و سه روز از آن روز می گذرد و داغ مادر چنان زخم سنگینی بر سینه ی ما گذاشت که هر از گاهی سرباز می کند و جگرمان را می سوزاند.

القصه غرض، اینها را گفتم تا این را بگویم. دایی من دیروز حالش بد شده و به بیمارستان رفته است. برایش ناراحتیم و دعا می کنیم. در ابتدا خبر را به من نداده بودند چون باردار بودم و نمی خواستند نگران شوم. به هر حال اتفاقی فهمیدم و درست است که نگرانی روی فرزندم هم تاثیر گذاشته و از دیشب تابحال بوضوح تکان هایش کم شده است اما نه غش کردم و نه از حال رفتم!

امیدم را با توکل به خدا زنده نگه میدارم و برای سلامتی هرچه زودترش دعا می کنم.

بدم می آید از آدم هایی که فکر می کنند با شنیدن کوچکترین خبر ناخوشایندی باید بر سر و سینه بکوبند و ضجه و زاری بکنند و  ادای غش کردن در بیاورند حال آنکه جز تعداد کمی شان در این سه سال و سه ماه و بیست و سه روز حالی از ما نپرسیده اند ...

/ 3 نظر / 6 بازدید
ZM

انشالله که حالِ داییت هر چه زودتر رو به بهبودی بره .. مواظب خودت باش :)

F.M

انشالله که بهتر میشن داییت. خودتو نگران نکن و انشالله که از این به بعد همیشه شادی و سلامتی F.M آخه کی می تونه باشه به نظرت؟

F.M

وای بر من که هنوز شک داری تو