دعواهای کودکانه

قبل از ظهر دیروز:

رفته ایم دعای ندبه بخوانیم! منزل یکی از دوستان عزیز. مثل همیشه و به لطف و رحمت خدا تعداد بچه ها زیاد است و در رده های سنی مختلف باهم بازی میکنند و گاه سر اسباب بازیها دعوا! گاهی این دعوا سر اسباب بازی های خودشان است که طبیعتا یکی مالک است و قاعدتا حق دارد روی مالش حساس باشد و گاهی دعوا بر سر مال مردم است. بعضی از بچه ها دست بزنشان خوب است. بعضی هم کتک خوردنشان ملس است. مثل پسر من! البته هربار خدا را شکر میکنم که محمدمهدی هیچ بچه ای را نمیزند. حتی قلب رئوفی هم دارد. اگر اسباب بازی ای را از ضعیف تر از خودش بگیرد (بدون کتک البته) و ببیند که او توان مقابله ندارد دوباره آن را برمیگرداند. اگر کسی بخواهد اسباب بازیش را بگیرد خیلی هنر کند محکم بچسبد و نگذارد از چنگش دربیاورد. اما اگر کتک بخورد درجا تسلیم می شود و بغض می کند و ...

القصه اینکه پسر ما با دختری چندماه از خودش کوچکتر از نظر سنی و بزرگتر از نظر جثه(!) سر یک وسیله ای که اسباب بازی هم نبود کشمکش داشتند. من مثل همیشه از دور نظاره گر بودم. مادر دختربچه ابتدا با لحنی بد داد زد که محدمهدی نگیر از دستش و سپس رفت جلو و با لحنی بسیار بد و اخمی از روی عصبانیت خواست تا وسیله را از دستان محمدمهدی بیون بکشد. حالا تصور کنید کشمکش بین دوتابچه تبدیل شد به کشمکش بین یک مادر و بچه ای که فرزند خودش نبود. قبل از اینکه برود گفتم در دعوایشان دخالت نکن. اما انقدر رفتارش با سرعت عمل بود که فرصت نکردم او را از برخورد زشتش با پسرم باز دارم. حالا محمدمهدی داشت از روی ناراحتی گریه میکرد و مادری دیگر خوشحال از فتح الفتوحش بود! و با توجیه اینکه دختر من همیشه کتک خور است. تاکید کردم که پسر من هیچ وقت نمیزند! اما به هرحال مادری بود با نگرانی های خاص خودش برای "صرفا" فرزند خودش.

 

بعد از ظهر دیروز:

مهمانی خانوادگی ماهانه بودیم. یکی از کوچولوهای خانواده که نزدیک به یک سال و نیم اختلاف سنی با محمدمهدی دارد همیشه برای کتک زدنش آماده است. تا حدی طبیعی است. میخواهد با او بازی کند اما چون نمی تواند او را میزند! یک دوبار که من در کنار محمدمهدی نبودم با گرفتن اسباب بازی اش صورتش را چنگ انداخته بود. مادرش مدام عذرخواهی میکرد و میگفت که اگر خودم بودم ناراحت میشدم. عکس العمل من ،با وجود عمق ناراحتی ام، لبخند به مادر بود و ابراز محبت به فرزندش و تاکید روی این مساله که بچه است و نمی شود خرده ای به او گرفت.

 

الغرض اینکه من هم یک مادرم با تمام حساسیت هایی که روی فرزندم دارم. قطعا هیچکدام از ما در شرایط عادی از گل نازکتر به فرزندانمان نمیگوییم. اما همیشه سعی کرده ام که در برخوردهایم همان اندازه که روح و روان فرزند خودم برایم مهم است، روان و شخصیت کودکان دیگر هم برایم اهمیت دارد. هر کودکی اگر در دعوای کودکانه ببازد یا ببرد کلی چیز یاد میگیرد! اما دخالت من مادر آنهم به این شکل میتواند روح کودک دیگر را دستخوش رنجشی غیرقابل جبران قرار دهد. چه بسا رعایت همین نکات در تربیت فرزند خودم نیز بسیار موثر است.

/ 1 نظر / 13 بازدید
ف.ن

یک تجربه جدی لیلا مادری که بچه شرقی می زنه بیشتر از مادری که بچه شرقی می خوره اذیت. .. باور