از غم دوست در این میکده فریاد کشم ...

بعضی غم ها آنقدر روی دل آدم سنگینی می کنند که برای التیامش هرچه فکر کنی راهی پیدا نمی کنی مگر طلب صبر ...

جالب است! طلب صبر خودش صبر آدم را زیاد می کند! این را در این مدت  ٨ ماه و اندی فهمیدم ...

از سیزده مرداد هشتاد و هشت فقط ٨ ماه و ١٣ روز می گذرد ... اما داغ همان است ... گاهی کمتر درد می آورد و گاهی بیشتر. یک روز به یکی از دوستان گفتم، فراموش نمی شود، کم نمی شود، سنگینی اش همیشه روی دلم است اما تنها راه برایش فکر نکردن است. مشغول کردن است. گاهی عکسش را که می بینم رویم را برمیگردانم!

وقتی که رفت انگار حفره ای در دلم خالی شد. انگار این خاصیت رفتن مادر است ... همان که گاهی نفسم را بند می آورد.

من و خواهرم فقط مادرمان نبود که از دست دادیم، انگار قسمتی از وجودمان رفت ... هم او که وقتی دلمان می گرفت نگاهش کافی بود تا آرام گیریم.

دلم برایش تنگ شده. زیاد ... خیلی زیاد ... ایکاش برای این دلتنگی هم راهی بود ...

/ 0 نظر / 4 بازدید