وقتی از خانواده ات بریده و ناامیدی.

وقتی نزد همسرت روسیاه و سرشکسته ای.

وقتی جای خالی عزیزی را طوری احساس می کنی که اگر بود قطعا اوضاع جور دیگری بود.

وقتی میدانی که هر فکری و هر سخنی روح و جسم یک انسان دیگر را مستقیم تحت تاثیر قرار می دهد.

وقتی تمام دلخوشی زندگیت می شود کودکی که، اگر خدا بخواهد، کمی بیشتر از 5 ماه دیگر قدم به این دنیا خواهد گذاشت و تمام مسئولیتش را تو به دوش خواهی کشید.

وقتی ...

وقتی ...

وقتی ...

.... به عمق چشمان محمود که نگاه می کنم غصه را می خوانم. او هم همینطور. اما هیچکدام حرفی برای گفتن نداریم.

تمام احساس من امروز در یک جمله خلاصه میشد، وقتی از سر مزار مادر برگشتیم که من آرام ارام اشک می ریختم و او خودش را با شستشوی سنگ مزار و پرپر کردن گلها سرگرم می کرد.

: محمود، بیا از این شهر برویم ...

/ 3 نظر / 3 بازدید
F.M

لیلا جان خوبه حالت؟چرا دیگه اصلا نمیای جی تاک که یه حالی ازت بپرسم؟

فاطمه

لیلا! پاک کردن صورت مسئله همیشه هم بهترین کار نیست ... نیمه ی پر لیوان را ببین ... حتی اگر فقط چند سانت باشه ! ... نمیگم به فکر رفتن نباش ... اما اگر خواستی بری اسمش را فرار نذار!! ... مواظب خودتون باش ..

ZM

لیلا خیلی مواظب خودتون باشید .. دلم برات تنگ شده فراوان